تبليغاتX
همپای شما تا آسمان
؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بی جواب مگذار

 

جواب سلام راباعلیک بده....جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت....جواب ترس را با جرأت....جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی....جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری....جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی....جواب همدلی را با رازداری....جواب پشتکار را به تلاش

جواب اعتماد را بی ریا

جواب بی تفاوت را با التفات....جواب یک رنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض....جواب خواهش را بی غرور....جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت....جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب منتظر را با نوید....جواب گناه را با بخشش

وجواب عشق چیست جزعشق؟

هیچوقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار...

مطمئن باش هرجوابی بدهی...یک روزی...یک جایی به توبازمی گردد...!!!

 

+ نوشته شـــده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعــت18:38 تــوسط غزال |
کوثرعشق

 

 

رنگ رخسارت خبر می دهد از سر ضمیر

چه کسی روی کتاب عمر تو «پایان» نوشت

.

.

.

.

.

تكليف يك كبوتر پـهلو شكـستـه چـيست؟وقتي در آشيانه اش آتـــش به پـا شده سـت..

 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعــت10:33 تــوسط غزال |
یاس کبود

 

 

آدم گاهی می شنود که می گویند یک مقداری هیزم آوردند و در را آتش بزند و الخلاص !


گیرم هم در جواب می گویی :


 " آتش بگیر تا ببینی چه می کشم / احساس سوختن به تماشا نمی شود "


باشد ..


اما تازگی ها چیزی شنیده ام / که بد می سوزاند جگر من را تا عمق !


آن هم اینکه وقتی برای بار دوم قنفذ ملعون اعلام کرد بروید هیزم بیاورید ، من هم می آورم ،

 

 همه ی مردم دسته

 

دسته هیزم آورند و بانگ تکبیر می گفتند ..

 

" این مقدار هیزم به گواه تاریخ برای در سوزندان نبود ، برای خانه سوزندان بود "


آن هم خانه ی دختر پی غم بر !

 

 

 

فاطمه جانم !

 

به روز لحظه شماری کنم که شب برسد

کنون که شب شده ، ای کاش نَبوَدش سحری

..

خدا کنه صبح نمی شد زهرا جان آخه می خوام بشینم گریه کنم پهلوت !

باید برم !

آخه از طرفی می ترسم صبح بشه / اینا قبرت رو پیدا کنند ..

از طرف دیگه دلم پهلوی زینبه ..

دعایی به حال علی خسته کن !

 

اما فاطمه جانم !

 

ز کوچه ای که در آن با رخت جسارت شد

تمام عمر از آن جا نمی کنم گذری

.

.

.

 

 

گل یاس رو کی دیده تو گلخونه بسوزونند !؟

.

.

.

.

 

دلم به وسعت غریبی بی مزارت گرفته ای مادر ...

 

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعــت23:28 تــوسط غزال |
کفشهایم

دلبسته ی کفش هایم بودم...

کفش هایی که یادگار سالهای نوجوانی ام بودند

دلم نمی آمد دورشان بیندازم...هنوز همان هارومی پوشیدم

اما کفش ها تنگ بودند وپاهایم رامی زدند

قدم ازقدم اگربرمی داشتم زخمی تازه نصیبم می شد

سعی میکردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم

و می گفتم...چقدرهمه چیز دردناک است...چرا خانه ام کوچک است

و شهرم و دنیایم

می نشستم ومی گفتم...زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار

می نشستم ومی گفتم...خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است

قدم از قدم بر نمی داشتم می گفتم و می گفتم...

پارسایی از کنارم رد شد...عجب! پارسا پابرهنه بود و کفش بر پا نداشت

مرا که دید لبخندی زد وگفت خوشبختی دروغ نیست

اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر ازدست دادن

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای..برایت دنیا کوچک است وزندگی ملال آور

جرأت کن و کفش تازه به پا کن...شجاع باش و باورکن که بزرگ شده ای

رو به پارساکردم..پوزخندی زدوم و گفتم

اگرراست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پابرهنه نباشی...؟

پارسا فروتنانه خندید وپاسخ داد...من مسافرم وتاوان هرسفرم کفشی بود

 که هربارکه از سفربرگشتم تنگ شده بود...پس هرباردانستم که قدری بزرگترشده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزار ها پای افزار را دور انداختم

تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من  نیست

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه اوست...

 

 خاکریز آخر

آخرین نوشته هایم برسینه ی توثبت می شود...

وتکرار واژه های دل همچنان طنین اندازهستند

تا بهارچیزی نمانده است

راه سبز است...بایدسبز بود تا سبز نگریست...

افسوس که من همچنان زرد زردم...

 

التماس دعا...

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعــت12:53 تــوسط غزال |